:: Forbidden Notebook :: دفترچه ممنوع ::
دفترچه ممنوع




Wednesday, December 01, 2004

٭
دلم تنگ شده
دلم واسه دیدن دریا تنگ شده
دلم واسه شنیدن صدای موجها تنگ شده
دلم واسه پا برهنه قدم زدن روی شنهای نمناک تنگ شده
دلم واسه جنگل خیس تنگ شده
دلم واسه حس کردن بوی دود تنگ شده
دلم واسه شنیدن صدای جرق جرق سوختن چوب توی آتیش تنگ شده
دلم واسه سکوت ساحل تنگ شده
از غرق شدن توی هیاهوی شهر بیزارم
نمیخوام اینی باشم که الان هستم
احساس میکنم گم شدم و این خیلی بده
خیلی بده آدم ندونه کجاست
کجای دنیا وایساده
گاهی از خودم میپرسم من کیم؟ کجام؟
گاهی احساس میکنم به اینجا تعلق ندارم
احساس میکنم از خودم سالها و سالها فاصله گرفتم
نمیخوام مرداب بشم
میخوام دریا باشم ......
***
حسرت نبرم به خواب آن مرداب
کآرام درون دشت شب خفته ست
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش آشفته ست
محمدرضا شفیعی کدکنی





|



Comments: Post a Comment

Home